پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
274
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
ديرتر بارها گفتگو از پشيمانى خود به ميان آورده و از اين باره بود كه پس از آن هيچگاه با كسى به آن سختى رفتار نكرد . نيز از كشتن كلنيتوس « 1 » را كه در مستى از او سر زد همچنين پيروى نكردن ماكيدومنيان را از او در سفر هند كه بىآن سفر كار خود را ناانجام مىپنداشت ، نتيجه خشم و كينه باخوس « 2 » خدا و نگاهدار ثبيس مىدانست . بارها ديده مىشد كه كسانى كه از مردم ثبيس زنده مانده و به پيروان او پيوسته بودند هر خواهشى كه از او مىكردند بىدريغ آن را انجام مىكرد . بارى چندى پس از آن پيشآمدها بود كه يونانيان در اسثموس « 3 » گرد آمده همگى رأى دادند كه به الكساندر پيوسته به همدستى او به جنگ دولت ايران برخيزند و الكساندر را به سردارى خود برگزيدند . هم در اين هنگام كه الكساندر در يونان درنگ داشت از هر سوى وزيران و فيلسوفان مشهور براى ديدن و مبارك باد گفتن نزد او مىشتافتند . تنها كسى كه چنين كارى نكرد ديوگينيس « 4 » سنوپى بود كه اين زمان در كورنثيس مىزيست . او هرگز پرواى الكساندر نكرده نه تنها به ديدن وى نيامد بلكه چون الكساندر به جايگاه او در يك كشتزار بيرون شهر كرانبوم « 5 » نام فرا رسيد ديوگنيس در برابر آفتاب دراز كشيده بود و چون آن انبوهى را نزديك خويش يافت اندكى بلند شده نگاهى مهرآميز به الكساندر انداخت . الكساندر به مهربانى پرداخته پرسيد آيا خواهشى از او دارد . ديوگينس پاسخ داده گفت : آرى خواهشمندم از ميانه من و آفتاب كنار بايستى . الكساندر از آن بىپروايى مرد گوشهگير و از بلندى همت او چندان در شگفت شده متأثر گرديد كه چون از نزد او بازگشت به همراهان خويش كه آن بىپروايى فيلسوف را نپسنديده بر او مىخنديدند چنين گفت : من اگر الكساندر نبودم مىكوشيدم كه ديوگنيس بشوم . از آنجا الكساندر روانه دلفى « 6 » گرديده كه از اپولو « 7 » درباره جنگى كه عزم آن داشت شور
--> ( 1 ) . Clntus داستان او سپس خواهد آمد ( 2 ) . Bacchus خدايى از خدايان يونان كه او را پسر زئوس و خداى مى مىدانستند . ( 3 ) . Isthmus ( 4 ) . Diogenes از مردم Sinope كه شهرى در آسياى كوچك بوده و نام آن در جاى ديگرى خواهد آمد . ( 5 ) . Cranium ( 6 ) . Delphi يكى از شهرهاى معروف يونان است . ( 7 ) . Appolo يكى از خدايان يونان و روم است كه از آن شور مىخواستند .